امروز یه سر رفتم دفتر و یه میل هم زدم برای دوره تابستانه. حالا ببینیم خدا چی می خواد. از شرکت زنگ زدن و خیلی عصبانی بودن گفتن کیفیت گزارش خیلی پایینه. منم توضیح دادم که مشکل من چی بوده... البته اونا خیلی عصبانی بودن... حالا فعلا یه توافقاتی کردیم که من تا آخر هفته یه بخشی از کارو برم دنبالش و انجام بدم... انشالله که از پسش بربیام و اونا هم راضی بشن... شرمنده اشون شدم حسابی...
مشکل اینه که سه شنبه و شنبه امتحان دارم و حسابی سرم شلوغه... حالا ببینم چطور می تونم از پس این هفته سخت بربیام، هر چند که مدت هاست برای من سخت و آسون نداره، بریدم و همه هفته ها رو نرم نرم پیش می برم.
توکل به خدا :)
امروز رفته بودم شرکت، بهم گفته بودن بیا واسه یه جلسه. رئیس طرح کلی کاری رو که انتظار داشت بهم گفت و بعد هم گفت که می خواد باهام قرارداد بنویسه. ازم خواست که قیمت تعیین کنم اما حس کردم نمی تونم... نمی دونستم واقعا کار چقدر وقت می بره... از دست خودم عصبانی بودم و دلم نمیخواست قیمتی رو بگم که بیشتر از زحمتم باشه. ترجیح دادم چیزی نگم... بهش گفتم همین که شما به من بی تجربه کار می دین برای من یه دنیا ارزش داره. ازش خواستم ساعتی باهام حساب کنه، براساس ساعاتی که زمان گذاشتم و کیفیت کار. دیگه خودش می دونه.
پدر مادرم خیلی عصبانی شدن، اما خودم از کاری که کردم راضی هستم. به نظرم نیاز به یه تکون اساسی دارم؛ نیاز به اینکه خودم حسابی خودم رو کنترل کنم. امیدوارم از پسش بربیام.
خیلی احساس کمبود انرژی دارم، که دلیلش مسائل عاطفیه. تصمیمم اینه که تسلیم نشم و به هر جون کندنی هست، حرکت کنم. تن به خستگی و بی حالی و کمبود انرژی نمی دم، بلکه مقاومت میکنم.
در حال حاضر مهم ترین کار زبان خوندنه که فقط یک هفته برای امتحانش وقت دارم. اما به جز اون مرتب در حال سرچ هم هستم، نمی تونم دست از جستجوی برنامه های جدید بکشم.
*
از این وبلاگ خیلی راضی هستم، بی اندازه.
I'm tring to come back to the blog, by just writing my daily events, free and simple.
Wrtiting in English is necessary for my IELTS exam, which is really close, but i will write in my mother toung, soon.
Today i had to go to the field and gather some data about the project, i was with my coleage, we had drown some questionars and today we tried to fill them by tacking to the people. The weather was too cold
After a while she get tired and decide to finish the work. I have to do it lonely, this is my job; gathering social data by talking to people. I'm a sociologist.
For the first day, this is enough.
